مؤلف مجهول

329

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

خود دانسته . اگر آن كس نمىبودم در عالم شهادت به تو ملاقات نمىكردم . اين بگفت و فاتحه در « 1 » حق شيخ خواند و بر سينهء مبارك آن بزرگوار دميد ، آنگاه گفت : اى فرزند ! ديگر در كار خود استوار باش و جزم دل يوسف على جهود « 2 » را به ناخن ولايت بتراش . اين بگفت و غايب گشت « 3 » . بزرگوار خوشحال شد و متوجه گشت به حال يوسف على جهود . بعد از يك روز به جانب خود جذب كرد . جهود « 4 » بىاختيار پيش بزرگوار آمد . گفت : اى فريد الدّين ! « 5 » آخر گوى از ميدان بردى ، اگرچه از من به چندين سال خردى ! توبه كردم و از دين خود بازگشتم و بيزار شدم ، و تأسف و ندامت خوردم بر اوقات سابقهء خود ، و قبول كردم دين محمدى را و هرچه در وى است « 6 » ، و بيزار شدم از دين باطل و هرچه در وى است ، و گرويدم به پيغامبر تو و معتقد شدم به ولايت تو و منقاد گشتم به كرامت تو . اى ولى خدا ! معذور دار و عفو فرماى كه اين همه ناحقها و ناسزاها از من به نسبت تو واقع شد ، و فرماى هرچه فرمايى ، آن كنم . بزرگوار تلقين كلمهء طيبه و شهادت او را كرد و مسلمان ساخت و غسل فرمود و آداب نماز و آنچه در مسلمانى است تعليمش كرد ، آنگاه تلقين ذكر و روش عبادت تعليم كرد و با همديگران مشغول شدند . سالى چند برين گذشت « 7 » . حضرت شيخ را عالم غيبوبت دست دادن گرفت . روز در ميان و گاهى هر روز يك‌بار غيبت حاصل مىشد . در عالم بيخودى و غيبت ، بر زبان مبارك « 8 » حضرت شيخ « 9 » جارى مىشد : انا من الله و العالم منى . اين سخن حضرت « 10 » شيخ در ميان مردم « 11 » شهرت گرفت « 12 » . بعضى مردم در مقام اعتراض شدند . دانشمندى بود در آن شهر كه او را « 13 » مولانا سيف الله عالم مىگفتند . بسى دانشمند كلان بود و مدقق و محقق « 14 » كه نكته ( اى ) از علم پيش وى پوشيده نبود ، و در علم تصوف نيز كامل بود ، و از اهل باطن هم « 15 » بود . اكابر پيش آن بزرگوار حاضر « 16 » آمدند و گفتند : اى مولانا ! پسر فلانى « 17 » اين نوع حكايتى هميشه بر ملا مىگفته است ، مىخواهيم كه احتسابش كنيم ، مصلحت اين چيست ؟ عالم در برابر گفت : اى ياران ! چرا احتساب بايد كرد كه سخن حقى گفته است ؟ از براى سخن حق احتساب چراست ؟ يكى پرسيد كه : اى عالم معنى ! اين سخن وى « 18 » چيست ؟ عالم گفت : معنى اين سخن آن است كه هرچه در عالم موجود است از خدايست عز و جل و من نيز . و عالم از منست ، يعنى از جنس

--> ( 1 ) - ب : - حق ( 2 ) - ب : - جهود ( 3 ) - ب : غايب شد ( 4 ) - ب : يوسف على ( 5 ) - ب : اى بزرگوار آخر ( 6 ) - ب : - درويست ( 7 ) - ب : + و ( 8 ) - ب : + آن ( 9 ) - ب : - شيخ ( 10 ) - ب : - حضرت ( 11 ) - ب : + شهر ( 12 ) - ب : شهرت يافت ( 13 ) - الف : - را ( 14 ) - ب : و محق و مدقق ( 15 ) - ب : - هم ( 16 ) - ب : - حاضر ( 17 ) - ت : + جهود ( 18 ) - ب : - وى